غزلی عاشفانه از محمد صالح سلطانی سروستانی

با درود غزلی عاشفانه از محمد صالح سلطانی سروستانی:

پرسیدمت که از دم باران رسیده ای؟

گفتی نه! از حوالی تهران رسیده ای

از هر کجا که آمدی فرقی نمی کند 

چون از دیار خاطره هامان رسیده ای

لبهات پرتقالی است و گونه هات سرخ

مانند سیب قرمز لبنان رسیده ای 

پاییز ماه چهره ات خورشید می شود

از ماه عاشقانه ی آبان رسیده ای 

**

گفتی که دوست داری ام اما دروغ بود

آخر عزیز تازه به دوران رسیده ای

قلبم  شکست روی غزل های گونه ات

اما تو همچو سنگ بیابان رسیده ای

هر بار می نویسمت پاییز می شود

اما تو از  دیار زمستان رسیده ای.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s